close
تبلیغات در اینترنت
داستان های چادری شدن
تبلیغات
آخرين ارسال هاي تالار گفتمان
کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 340 admin
0 201 admin
0 192 admin
0 241 seyyed315
0 189 admin
0 167 admin
0 179 admin
0 187 admin
0 177 admin
0 184 admin
ماجــرای چـادری شــدن
دسته بندی : حکایت ها ,
  • بازدید : (129)
ماجــرای چـادری شــدن
روزی که به بهـانه بسیجـی شـدن ، چادری شـدم

یادمه سال اول راهنمایی بودم….

یه روز داشتم از توی راهروی مدرسه رد می شدم که یه نوشته روی دیوار نظرم رو جلب کرد، نوشته بود برای ثبت نام توی بسیج به اتاق (فلان) مراجعه کنید، من وقت رو تلف نکردم و وارد همون اتاق فلان شدم، بعد از پرسیدن مدارک لازم از اتاق زدم بیرون…

اون روز کوتاهترین روز مدرسه ی من بود چون اینقدر ذوق زده شده بودم که نمی دونم چطور زنگ آخر زده شد و من مسیر مدرسه تا خونه رو لی لی کنان طی کردم تا به پدر و مادرم بگم که می خوام عضو بسیج مدرسه بشم، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان توی راه یه نقشه هم کشیدم مبنی بر اینکه بهشون بگم یکی از شروط بسیجی شدن چادری شدنه،(آخه مامانم می گفت: تو جُسه ریزی داری و چادر بپوشی اذیت می شی و……)، خدا من رو ببخشه ، خلاصه رسیدم خونه و هنوز لباسم تنم بود که موضوع رو مطرح کردم با انضمام همون نقشه که گفتم.
بالاخره دو، سه روز بعد به آرزوم رسیدم و با چادر رفتم مدرسه.
از اون روزا تقریبا ۱۷ سال می گذره و هنوز وقتی می خوام برم بیرون با همون ذوق و شوق چادرم رو سر می کنم.
من و چادرم دو تا دوستیم، دو تا رفیق فابریک. توی گرمای خوزستان که آدم احساس خفگی می کنه، توی شرجی، توی سرما، توی باد شدیدی که می یاد و کنترل چادر سخت می شه و…..

هیچ وقت فکر نکردم یه بار اضافه دارم، برعکس بدون چادر احساس می کنم یه نقصی دارم، شاید باورتون نشه….

برچسب ها : ,,