close
تبلیغات در اینترنت
حکایت ها
تبلیغات
آخرين ارسال هاي تالار گفتمان
کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 334 admin
0 190 admin
0 181 admin
0 234 seyyed315
0 182 admin
0 154 admin
0 165 admin
0 175 admin
0 172 admin
0 176 admin
کی اینجا مسلمونه ؟!
دسته بندی : حکایت ها ,
  • بازدید : (97)

سلام ، ببخشید اگه این داستان یک ذره قدیمیه ولی عجیب زیباست و بسی جای تأمل دارد ... 

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،

پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد .

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند .

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود.(گمنام)


برچسب ها : ,,,
ماجــرای چـادری شــدن
دسته بندی : حکایت ها ,
  • بازدید : (120)
ماجــرای چـادری شــدن
روزی که به بهـانه بسیجـی شـدن ، چادری شـدم

یادمه سال اول راهنمایی بودم….

یه روز داشتم از توی راهروی مدرسه رد می شدم که یه نوشته روی دیوار نظرم رو جلب کرد، نوشته بود برای ثبت نام توی بسیج به اتاق (فلان) مراجعه کنید، من وقت رو تلف نکردم و وارد همون اتاق فلان شدم، بعد از پرسیدن مدارک لازم از اتاق زدم بیرون…

اون روز کوتاهترین روز مدرسه ی من بود چون اینقدر ذوق زده شده بودم که نمی دونم چطور زنگ آخر زده شد و من مسیر مدرسه تا خونه رو لی لی کنان طی کردم تا به پدر و مادرم بگم که می خوام عضو بسیج مدرسه بشم، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان توی راه یه نقشه هم کشیدم مبنی بر اینکه بهشون بگم یکی از شروط بسیجی شدن چادری شدنه،(آخه مامانم می گفت: تو جُسه ریزی داری و چادر بپوشی اذیت می شی و……)، خدا من رو ببخشه ، خلاصه رسیدم خونه و هنوز لباسم تنم بود که موضوع رو مطرح کردم با انضمام همون نقشه که گفتم.
بالاخره دو، سه روز بعد به آرزوم رسیدم و با چادر رفتم مدرسه.
از اون روزا تقریبا ۱۷ سال می گذره و هنوز وقتی می خوام برم بیرون با همون ذوق و شوق چادرم رو سر می کنم.
من و چادرم دو تا دوستیم، دو تا رفیق فابریک. توی گرمای خوزستان که آدم احساس خفگی می کنه، توی شرجی، توی سرما، توی باد شدیدی که می یاد و کنترل چادر سخت می شه و…..

هیچ وقت فکر نکردم یه بار اضافه دارم، برعکس بدون چادر احساس می کنم یه نقصی دارم، شاید باورتون نشه….

برچسب ها : ,,
داستان مرد بصری
دسته بندی : حکایت ها ,
  • بازدید : (117)

اندر بصره رئیسی بود. به باغی از آن خود رفته بود. چشمش بر جمال زن برزگر افتاد . مرد باغبان را به شغلی بفرستاد و زن را گفت:درها ببندد.

 

گفتا: همه ی درها بستم الا یک در که آن نمی توانم بست.

 

گفت:[آن]کدام در است؟

 

گفت: آن در میان ما و میان خداوند است.

 

مرد پشیمان شد و استغفار کرد

منبع : hekayatenazari.blogfa.com


برچسب ها : ,,,
داستان جالب آقای کافی و همسرش
دسته بندی : حکایت ها ,حکایت ها ,
  • بازدید : (111)

آقای کافی نقل می کردند: 

داشتم میرفتم قم، ماشین نبود، ماشین های شیراز رو سوار شدیم. یه خانمی هم جلوی ما نشسته بود،اون موقع هم که روسری سرشون نمی کردن! 

هی دقیقه ای یکبار موهاشو تکون می داد و سرشو تکون می داد و موهاش می خورد تو صورت من. هی بلند می شد می شست، هی سر و صدا می کرد. 

می خواست یه جوری جلب توجه عمومی کنه. 

برگشت، یه مرتبه نگاه کرد به منو خانمم که کنار دست من نشسته (خب چادر سرش بود و پوشیه هم زده بود به صورتش) 

گفت: آقا اون بقچه چیه گذاشتی کنارت؟ 

بردار یکی بشینه. 

نگاه کردم دیدم به خانم ما میگه بقچه! 

گفتم: این خانم ماست. 

گفت: پس چرا اینطوری پیچیدیش؟ 

همه خندیدند. 

گفتم: خدایا کمکمون کن نذار مضحکه اینا بشیم. 

یهو یه چیزی به ذهنم رسید. 

بلند گفتم: آقای راننده! 

زد رو ترمز. 

گفتم: این چیه بغل ماشینت؟ 

گفت: آقاجون، ماشینه! 

ماشین هم ندیدی تو، آخوند؟! 

گفتم: چرا؟! دیدم. 

ولی این چیه روش کشیدن؟ 

گفت: چادره روش کشیدن دیگه! 

گفتم: خب، چرا چادر روش کشیده؟ 

گفت: من باید تا شیراز گاز و ترمز کنم، چه می دونم! 

چادر کشیدن کسی سیخونکش نکنن ، 

انگولکش نکنن ، 

خط نندازن روشو ... 

گفتم: خب، چرا شما نمی کشی رو ماشینت؟ 

گفت: حاجی جون بشین تو رو قرآن. 

این ماشین عمومیه! 

کسی چادر روش نمی کشه! 

اون خصوصیه روش چادر کشیدن! 

"منم زدم رو شونه شوهر این زنه گفتم: این خصوصیه، ما روش چادر کشیدیم".


پاسخ کوبنده ی امام حسن به معاویه
دسته بندی : حکایت ها ,حکایت ها ,
  • بازدید : (106)

ﻧﻘﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﻣﺎﻡ ﻣﺠﺘﺒﯽ ‏(ع ‏) ﺑﺮ ﻓﺮﺍﺯ ﻣﻨﺒﺮ ﺧﻄﺒﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ .. ﭼﺸﻤﻬﺎ ﺣﯿﺮﺍﻥ ﻭ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺳﺮﺍﭘﺎ ﮔﻮﺵ ﻭ ﻣﺤﻮ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺍﻣﺎﻡ ‏( ﻉ ‏) .. ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﻼﻣﺶ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪ .. ﻣﻌﺎﻭﯾﮥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭﯼ ﻭ ﻋﻈﻤﺖ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ، ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭﮔﻔﺖ: ﯾﺎ ﺍﺑﺎﻣﺤﻤﺪ : ﻗﺮﺁﻥ ﻣﯿﻔﺮﻣﺎﯾﺪ : ﻻ ﺭﻃﺐ ﻭ ﻻ ﻳﺎﺑﺲ ﺍﻻ ﻓﻲ ﻛﺘﺎﺏ ﻣﺒﻴﻦ .... ﻫﻴﭻ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﻜﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺩﺭ ﻛﺘﺎﺑﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻭﺍﺿﺢ ﺍﺳﺖ ‏( ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﺭ ﻗﺮﺁﻥ ﺁﻣﺪﻩ‏) .. ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﺩﻋﺎ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺤﺘﻮﯾﺎﺕ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﺎﺧﺒﺮﯾﺪ ..! ﭘﺲ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﮕﻮﯾﯽ : ‏( ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﭼﯿﺰﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﯾﮑﺪﻓﻌﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺭﯾﺶ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺳﺘﻬﺰﺍﺀ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﺍﻣﺎﻡ ﮔﻔﺖ‏) ﺭﺍﺑﻄﮥ ﺭﯾﺶ ﻣﻦ ﻭ ﺭﯾﺶ ﺗﻮ ﮐﺠﺎﯼ ﻗﺮﺁﻥ ﺁﻣﺪﻩ ؟ !: ﺍﺷﺮﺍﻑ ﺣﺎﺿﺮ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ ..

‏( ﺭﯾﺶ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻦ ‏(ﻉ ‏) ﭘﺮﭘﺸﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺭﯾﺶ ﻣﻌﺎﻭﯾﻪ ﮐﻢ ﻭ ﮐﻮﺳﻪ ﻭﺍﺭ ‏) .. ﺍﻣﺎﻡ ﻣﺠﺘﺒﯽ ‏( ﻉ ‏) ﻓﺮﻣﻮﺩ ﻣﮕﺮ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﯼ : ﻭَ ﺍﻟْﺒَﻠَﺪُ ﺍﻟﻄَّﻴِّﺐُ ﻳﺨَْﺮُﺝُ ﻧَﺒَﺎﺗُﻪُ ﺑِﺈِﺫْﻥِ ﺭَﺑِّﻪِ ﻭَ ﺍﻟَّﺬِﻯ ﺧَﺒُﺚَ ﻟَﺎ ﻳﺨَْﺮُﺝُ ﺇِﻟَّﺎ ﻧَﻜِﺪًﺍ .. ؛ ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﮔﯿﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﺫﻥ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺵ ‏( ﺧﻮﺏ ﻭ ﭘﺮ ‏) ﻣﯽ ﺭﻭﯾﺪ ﺍﻣّﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﺒﯿﺚ ﺷﻮﺭﻩ ﺯﺍﺭ، ﺟﺰ ﮔﯿﺎﻩ ﮐﻢ ﻭ ﺑﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ .. ﺳﻮﺭﻩ ﺍﻋﺮﺍﻑ ﺁﯾﻪ 58...

‏( ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺤﺎﺳﻦ ﻣﻦ ﻣﺼﺪﺍﻕ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺍﻭﻝ ﺁﯾﻪ ﻭ ﺭﯾﺶ ﻧﺤﺲ ﺗﻮ ﻣﺼﺪﺍﻕ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺩﻭﻡ ﺁﯾﻪ ﺍﺳﺖ ‏)

ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺯﺩﻧﺪ ﺯﯾﺮ ﺧﻨﺪﻩ .. ﻋﻤﺮﻋﺎﺹ ﻣﻠﻌﻮﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﻏﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﻌﺎﻭﯾﻪ ﮔﻔﺖ : ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺩﺭﻧﯿﻔﺖ ﮐﻪ ﺯﺑﺎﻧﺸﺎﻥ ﺷﻤﺸﯿﺮﺳﺖ ﻭ ﻋﻠﻤﺸﺎﻥ ﮐﺎﻣﻞ ... ﻣﻌﺎﻭﯾﻪ ﺑﺎ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﺧﺮﺍﺏ ﻟﮕﺪﯼ ﺯﺩ ﺑﻪ ﻋﻤﺮﻋﺎﺹ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺖ ....

ﺟﺎ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﮕﯿﻢ :

ﺍﯼ ﺭﻭﺑَـﻬَـﮏ ﭼـﺮﺍ ﻧﻨﺸﺴﺘﯽ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﯾﺶ

ﺑﺎ ﺷﯿﺮ ﭘﻨﺠﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺩﯾﺪﯼ ﺳﺰﺍﯼ ﺧﻮﯾﺶ

ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ ﺗﻔﺴﯿﺮ ﺳﻮﺭﻩ ﻧﺤﻞ ﺍﺯ ﺗﺎﻟﯿﻔﺎﺕ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ

ﺿﯿﺎﺀﺁﺑﺎﺩﯼ ﺻﻔﺤﻪ 354ِ


زکریا و شهادت او
دسته بندی : حکایت ها ,
  • بازدید : (98)

زکریا جزء پیامبران شهید می باشد. 

بنی اسرائیل او را متهم به زنا نمودند با حضرت مریم (که دختر آن حضرت بود) 

پس قصد قتل زکریا را کردند ولی او فرار کرد، پناه برد به درخت، درخت از هم باز شد پس در وسط آن درخت پنهان گردید. 

شیطان قبایش را بیرون کشید و به مردم گفت که او وسط درخت پنهان است ، قبایش نیز معلوم است. 

مردم خواستند درخت را از ریشه در آورند ولی شیطان گفت با اره درخت را نصف کنند. 

(بدین طریق حضرت زکریا را کشته و سر از بدنش جدا نمودند.)

داستان های تبلیغی ، ص 107



برچسب ها : ,,,,,
خاطره ای زیبا از استاد پناهیان
دسته بندی : حکایت ها ,
  • بازدید : (165)

 

اومد پیشم

حالش خیلی عجیب بود

فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟ فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

بقیه در ادامه ی مطلب 


برچسب ها : ,,,,,,,,
از علی دفاع کرد ...
دسته بندی : حکایت ها ,
  • بازدید : (88)

ﺭﻭﺯﻯ ﺍﺑﻮ ﺍﻣﺎﻣﻪ ﺑﺎﻫﻠﻰ ﺑﺮ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ، ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭘﻬﻠﻮﻯ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺎﻧﺪ، ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﻏﺬﺍ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺪﻫﺎﻥ ﺍﺑﻮﺍﻣﺎﻣﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﮔﺬﺍﺷﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺻﺮﻑ ﻏﺬﺍ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺳﺮ ﻭ ﻣﺤﺎﺳﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻌﻄﺮ ﻧﻤﻮﺩ، ﺳﭙﺲ ﻳﻚ ﻛﻴﺴﻪ ﻃﻠﺎ ﭘﻴﺶ ﺍﺑﻮﺍﻣﺎﻣﻪ ﮔﺬﺍﺷﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻫﻤﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭﻫﺎ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﮔﻔﺖ: ﺗﺮﺍ ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻦ ﺍﻓﻀﻞ ﻭ ﺑﻬﺘﺮﻡ ﻳﺎ ﻋﻠﻰ ﺑﻦ ﺍﺑﻴﻄﺎﻟﺐ؟ ﺍﺑﻮ ﺍﻣﺎﻣﻪ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭﻭﻍ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ، ﺍﮔﺮ ﻗﺴﻢ ﻫﻢ ﻧﻤﻴﺪﺍﺩﻯ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ، ﺑﺨﺪﺍ ﻗﺴﻢ ﻋﻠﻰ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺍﻓﻀﻞ ﻭ ﻛﺮﻳﻤﺘﺮ ﺍﺳﺖ، ﺍﺳﻠﺎﻣﺶ ﺑﺎ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﺗﺮ ﻭ ﺧﻮﻳﺸﺎﻭﻧﺪﻳﺶ ﺑﺎ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﻧﺰﺩﻳﻜﺘﺮ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺸﺮﻛﻴﻦ ﺳﺨﺘﮕﻴﺮﺗﺮ، ﻭ ﺯﺣﻤﺎﺕ ﻭ ﺧﺪﻣﺎﺗﺶ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺍﻣﺖ ﺍﺳﻠﺎﻣﻰ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ. ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﻣﻴﺪﺍﻧﻰ ﻋﻠﻰ ﻛﻴﺴﺖ؟ ﺍﻭ ﭘﺴﺮ ﻋﻢ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺳﻴﺪﺓ ﺍﻟﻨﺴﺎﺀ ﻭ ﭘﺪﺭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺣﺴﻴﻦ ﺳﻴﺪ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺍﻫﻞ ﺑﻬﺸﺖ، ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺣﻤﺰﻩ ﺳﻴﺪ ﺍﻟﺸﻬﺪﺍﺀ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺟﻌﻔﺮ ﺫﻭﺍﻟﺠﻨﺎﺣﻴﻦ ﺍﺳﺖ، ﺗﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﭽﻮ ﺷﺨﺼﻴﺘﻰ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻴﻜﻨﻰ؟! ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﻣﻴﻜﻨﻰ ﺑﻪ ﺟﻬﺖ ﻣﺤﺒﺖ ﻭ ﻃﻌﺎﻡ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﺗﻮ،ﺗﺮﺍﺑﺮ ﻋﻠﻰ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺑﻰ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺑﺮﻭﻡ؟! ﺑﺪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻯ، ﺳﭙﺲ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻧﺰﺩ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻓﺖ، ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﻛﻴﺴﻪ ﻃﻠﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻰ ﺍﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﻭﻟﻰ ﺍﻭ ﻧﭙﺬﻳﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺑﺨﺪﺍ ﻗﺴﻢ ﻳﻚ ﺩﻳﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ. ﻣﺪﺭﻙ: ﺳﻔﻴﻨﺔ ﺍﻟﺒﺤﺎﺭ ﺝ 1 ﺹ 669 ﺗﺎﺀﻟﻴﻒ ﻣﺤﺪﺙ ﺟﻠﻴﻞ ﺍﻟﻘﺪﺭ ﺣﺎﺝ ﺷﻴﺦ ﻋﺒﺎﺱ ﻗﻤﻰ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺣﺪﻭﺩ 1290 ﻗﻤﺮﻯ ﺻﺎﺣﺐ ﺗﺎﺀﻟﻴﻔﺎﺕ ﺳﻮﺩﻣﻨﺪ ﺑﺴﻴﺎﺭ، ﻣﺘﻮﻓﺎﻯ ﺷﺐ ﺳﻪ ﺷﻨﺒﻪ 23 ﺫﻯ ﺍﻟﺤﺠﻪ ﺳﺎﻝ 1359 ﻗﻤﺮﻯ ﺩﺭ ﻧﺠﻒ ﺍﺷﺮﻑ ﻭ ﻣﺪﻓﻮﻥ ﺩﺭ ﺻﺤﻦ ﺷﺮﻳﻒ ﻋﻠﻮﻯ. ( (ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﺗﻠﺎﺵ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻛﻪ ﻣﻘﺎﻡ ﻭ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺩﻟﻬﺎ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺒﺮﺩ، ﻟﺬﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﻣﺘﻮﺳﻞ ﻣﻴﺸﺪ، ﺑﻌﻀﻰ ﺭﺍ ﭘﻮﻝ ﻣﻴﺪﺍﺩ ﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﺼﻨﻮﻋﻰ ﻣﻴﻜﺮﺩ، ﻋﺪﻩ ﺍﻯ ﺭﺍ ﻣﻴﻜﺸﺖ، ﻭ ﺍﺯ ﻧﻘﻞ ﻓﻀﺎﺋﻞ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﻗﺪﻏﻦ ﻣﻴﻜﺮﺩ، ﻭﻟﻰ ﻣﻮﻓﻖ ﻧﺸﺪ ﻭ ﻓﻀﺎﺋﻞ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ ﺷﺮﻕ ﻭ ﻏﺮﺏ ﺭﺍ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺖ - ﻉ ) )ﺍﺑﻮ ﺍﻣﺎﻣﻪ ﺑﺎﻫﻠﻰ: ﻧﺎﻣﺶ ﺻﺪﻯ ﺑﻦ ﻋﺠﻠﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺷﺎﻡ ﺳﻜﻮﻧﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﺰﺩ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﺎﻟﻢ ﺑﺴﺎﻝ 86 ﻫﺠﺮﻯ ﺩﺭ ﺷﺎﻡ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻓﺖ. 

برگرفته از کتاب قصه های اسلام و تکه های تاریخی 


برچسب ها : ,,,,
خدا کجاست ؟؟؟ شکست ابوبکر در پاسخگویی
دسته بندی : حکایت ها ,
  • بازدید : (85)


در زمان خلافت ابوبكر، روزی یكی ازدانشمندان یهودی پیش او آمد و پرسید: تو خلیفه پیامبر اسلام هستی؟ 

ابوبكر گفت: آری. 
دانشمند: ما در تورات خوانده‌ایم كه جانشینان پیامبران، از تمام پیروان او داناتر هستند، ممكن است شما بفرمائید كه خداوند در آسمان است یا در زمین؟ 
ـ ابوبکر: خدا در آسمان است بر عرش. 
دانشمند: بنابراین، زمین ازخدا خالی است ،و خداوند در یكجا هست ،و در یكجا نیست؟ 
ابوبکر: این حرف افراد بی دین است «آدم دین‌دار اینطور حرف نمی‌زند» دور شو، وگرنه ترا خواهم كشت. 
مرد یهودی با شگفتی از جای برخاست و در حالی كه اسلام را مسخره می‌كرد از پیش ابوبكر بازگشت. بین راه با حضرت علی ـ علیه‌السّلام ـ برخورد كرد، امام به او فرمود: من فهمیدم كه تو از ابوبكر چه پرسیدی و او به تو چه پاسخی داد، ولی بدان كه ما معتقدیم كه خداوند مكان را بوجود آورده و بنابراین نمی‌تواند مكان داشته باشد، و برتر از آن است كه مكانی او را در خود جا دهد، ولی با این وصف، خدا همه جا هست بدون اینكه با چیزی تماس پیدا كند، یا در كنار چیزی واقع شود، از نظر علمی، به تمام مكانها احاطه دارد، و هیچیك از موجودات از تدبیر او خالی نیست. 
اگر از كتاب‌های خودتان مطلبی را نقل كنم كه به درستی آنچه گفتم گواهی دهد، مسلمان می‌شوی؟ 
دانشمند: آری. 
امام: در یكی از كتابهای مذهبی شما این مطلب نیست كه: موسی بن عمران روزی نشسته بود كه ناگاه فرشته‌ای از طرف مشرق آمد، وموسی از او سئوالاتی کرد؟
مرد یهودی گفت:بله اینچنین است

موسی از او پرسید: ازكجا آمدی؟ فرشته: از پیش خدا. 
فرشته دیگری از غرب آمد، موسی پرسید تو از كجا آمدی؟ 
گفت: از پیش خدا. 
فرشته دیگری آمد، موسی پرسید: تو از كجا آمدی؟ 
پاسخ داد: از زمین هفتم و از پیش خدا. 
موسی با دیدن این منظزه با شگفتی گفت: پاك و منزّه است آن خدائی كه هیچ جا از او خالی نیست، و بجائی نزدیكتر از جای دیگر نمی‌باشد. 
پس از نقل این داستان، دانشمند یهودی گفت: گواهی می‌دهم كه آنچه گفتی كاملاً صحیح است، و تو به جانشینی پیامبرت سزاوارتری

 

احتجاج طبرسی، ج 2 ،ص 313

 

 


برچسب ها : ,,,,,,
عنایت امام زمان
دسته بندی : حکایت ها ,
  • بازدید : (293)

شفای پیوند انگشتان

 

یکی از خدمه ی جمکران بنام آقای ع-ف می گوید :

 انگشتان شخصی زیر دستگاه ضربه می خورد . همان جا نیت می کند که اگر انگشتان او خوب شود و در عمل پیوند کامل بگیرد اولین چیزی که ساخت برای امام زمان ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) به مسجد جمکران بیاورد.

اکنون انگشتان او پیوند خورده و خوب شده و با همان انگشتان کار می کند و با دست خود گلدانی برنجی ساخته و به عنوان هدیه به مسجد مقدس جمکران تحویل دفتر هدایا و نذورات کرده است.


برچسب ها : ,,,
شیعه ی علی کیست ؟
دسته بندی : حکایت ها ,
  • بازدید : (456)

 

 

گروهی برای رضایت امام رضا ( علیه السلام ) اجازه ی شرفیابی خواستند و ضمنا یاد آور شدند که ما گروهی از شیعیان علی ( علیه السلام ) هستیم.

امام در آغاز اجازه ی شرفیابی به آنان نداد. تا اینکه پس از چند روز بالاخره به حضور ایشان شرفیاب شدند ، امام رضا ( علیه السلام ) به آنان فرمود :

خداوند شما را را رحمت کند!!!

شیعه ی علی ( علیه السلام ) ، حسن و حسین ( علیهما السلام ) و پس از آنان افرادی مثل سلمان ، ابوذر ، مقداد ، عمار ، محمد بن ابی بکر بودند که هیچ یک از خواسته های علی ( علیه السلام ) را نافرمانی نکردند.


برچسب ها : ,,,,,,